تبليغاتX
من...!!!



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


من...!!!

آن مادر دیگر پدرش در آمد...

حوصله اش هم سر رفت...

دلش برای بچه اش هم سوخت...

او را گذاشت در خانه اش

 و خودش را توی کوچه گذاشت...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت9:26توسط خودم...!!! | |

بعضی از بچه های کوچه بادکنک خریده اند.

 بعضی از بچه های کوچه با بادکنک هابشان توپ درست کرده اند

بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که همه بادکنک ها را خورده است.

بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که بادکنک بودنش از یاد همه رفته است.

بعضی از بچه های کوچه فکر نمی کنند آن روز که این بادکنک بترکد...؟؟؟!

 .

 .

 .

 .

غم او خیلی بزرگ شده است.

آن قدر که من می ترسم بترکد.

آن وقت من از صدای ترکیدن آن می ترسم.

آن وقت همه از صدای ترکیدن آن می ترسند

آن وقت هیچ کس نمیماند تا از صدای ترکیدن بترسد.

آن وقت هیچ کس نمی داند چرا ترکیده است.

آن وقت این خیلی ترسناک می شود.

آن قدر که من میترسم بترکد.....

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت17:18توسط خودم...!!! | |

Please, please forgive me
But I won't be home again
Maybe someday you'll look up
And barely conscious you'll say to no one
Isn't something missing?
You won't cry for my absence, I know
You forgot me long ago
Am I that unimportant?
Am I so insignificant?
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me?

(Can you stop the fire?
Can you stand to fight her?
You wont stop the fire
You won't say the words)

Please, please forgive me
But I won't be home again
I know what you do to yourself
I breathe deep and cry out
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me?

And if I bleed
I'll bleed
Knowing you don't care
And if I sleep just to dream of you
And wake without you there
Isn't something missing?
Isn't something

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت14:10توسط خودم...!!! | |

One thing / I don’t know why
It doesn’t even matter how hard you try
Keep that in mind / I designed this rhyme
To explain in due time
All I know
time is a valuable thing
Watch it fly by as the pendulum swings
Watch it count down to the end of the day
The clock ticks life away

 

I tried so hard And got so far
But in the end
It doesn’t even matter
I had to fall
To lose it all
But in the end
It doesn’t even matter

 

(LINKIN PARK)

نظر شما چیه....؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت11:32توسط خودم...!!! | |

سلاااام....!!!Hello

الان داشتم یه چندتا نی نی خوگشل میدیدم اینجام گذاشتم...!

پی نوشت:

۱)جای هادی جوووونم خالی...!

اگه اینارو ببینه تا ۲ساعت فقط میگه...:قلی...هلن...یاس....

۲)تفلد مریم جونم مبااااااالک...!!!

فعلا...!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت10:58توسط خودم...!!! | |

او نمی توانست نگاه کند

و آن وقت ببیند که من یخ زده ام.

او می دانست اگر من بالا پشت بام بمانم و در آنجا سرما بکشم و سردم شود آن وقت یخ می زنم.

او می دانست اگر من سردم بشود و آن وقت یخ بزنم دیگر برای همیشه یخ زده می مانم.

او نمی توانست نگاه کند و آن وقت ببیند که من یخ زده ام.

من اما آن قدر قصه گفتم

آن قدر قصه گفتم

تا او خوابش برد.

و آن وقت رفتم.

رفتم تا یخ بزنم.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت20:41توسط خودم...!!! | |

امشب من یک جوری شده بودم.

مادرم هر وقت این جوری می شود می گوید دلم گرفته است.

من فکر می کنم دلم گرفته است.

من فکر می کنم دل من با پیچ گوشتی باز نمی شود.

من فکر می کنم دل من با هیچ تلمبه ای هم باز نمی شود.

 

 

 من خیلی خیلی سردم بود.

من می خواستم پایین برگردم.

اما من تصمیم گرفته بودم بالا بمانم.

من تصمیم گرفته بودم یخ بزنم.

زیرا من می دانستم فقط آدم هایی که یخ زده اند دلشان باز است.

زیرا من می دانستم فقط آدم هایی که یخ زده اند دلشان باز است.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت18:45توسط خودم...!!! | |

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟

چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟

چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟

چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام؟

که من از همه ی چیزها نصفه مانده ام

که من از همه ی آدم ها نصفه مانده ام...

 

 

 

چرا من به دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرات داشته باشد در چشم های من زل بزند

و هم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت13:1توسط خودم...!!! | |

من دلم می خواهد به این همه صدای بد فحش بدهم.

من دلم با یک فحش خالی نمی شود.

من دلم پر شده است.

من دلم میگوید

همه بچه های کوچه بزرگ شده اند.

من دلم می گوید

همه بچه های کوچه به این همه صدای بد عادت کرده اند.

من دلم می گوید: ساکت!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت14:0توسط خودم...!!! | |

سلااااااااام...!!!!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت17:22توسط خودم...!!! | |

سلاااااام

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت17:21توسط خودم...!!! | |

یکی از موجودات خوب اتاق من امروز مریض شد.

من برای او نگران هستم.

من برای او دعا میکنم.

من در حالی که نگران هستم به گردنبندم هم فکر می کنم.

من در حالی که دعا می کنم به بازی هم فکر می کنم.

 

من حالا خیالم راحت شده است.

زیرا که من نگران بوده ام.

من حالا خیالم راحت شده است.

زیرا که من دعا کرده ام.

من حالا با خیال راحت به گردن بند و بازی فکر می کنم.

او برای من دعا میکند.

او برای من نگران است.

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت10:29توسط خودم...!!! | |

ما فکر می کنیم مادر دیگر نمی خواهد ما حرف بزنیم.

چون او به ما گفته شما بچه ها خیلی قشنگ حرف می زنید...

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت15:33توسط خودم...!!! | |

یک جعبه ای بود 

که همه از آن خوششان نمی آمد.

آن را یک بچه برداشت و برد.

و بعد هم آن را رنگ کرد.

جعبه حالا خیلی قشنگ شده است.

حالا همه از آن خوششان می آید.

آن جعبه آنقدر تعجب کرده...!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت17:26توسط خودم...!!! | |

دیروز مادرم من را به گردش برد.

دیروز در گردش یک دختر کوچکتر از خودم دیدم.

دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم گوشه خیابان نشسته بود.

من نمی دانستم او چرا آنجا نشسته است

من نمی دانستم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند

من از مادرم پرسیدم او چرا آنجا نشسته است؟

من از مادرم پرسیدم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟

مادرم به من گفت اسم او گدا است.

مادرم به من نگفت او چرا آنجا نشسته است

مادرم به من نگفت او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند...

من دیشب نتوانستم شیر بخورم.

من تمام شب فکر می کردم.

من تمام شب عروسک هایم را دیدم که مثل کاسه بودند.

من تمام شب اتاقم را دیدم که مثل کاسه بود.

من تمام شب تمام دنیا را مثل کاسه دیدم.

من هم میخواهم به جای عروسک بازی کاسه بازی بکنم.

فکر می کنم اسم من هم گدا باشد.

اسم من هم گدا است.

اسم من هم...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت20:9توسط خودم...!!! | |