|
آن مادر دیگر پدرش در آمد... حوصله اش هم سر رفت... دلش برای بچه اش هم سوخت... او را گذاشت در خانه اش و خودش را توی کوچه گذاشت...
بعضی از بچه های کوچه بادکنک خریده اند. بعضی از بچه های کوچه با بادکنک هابشان توپ درست کرده اند بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که همه بادکنک ها را خورده است. بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که بادکنک بودنش از یاد همه رفته است. بعضی از بچه های کوچه فکر نمی کنند آن روز که این بادکنک بترکد...؟؟؟! . . . . غم او خیلی بزرگ شده است. آن قدر که من می ترسم بترکد. آن وقت من از صدای ترکیدن آن می ترسم. آن وقت همه از صدای ترکیدن آن می ترسند آن وقت هیچ کس نمیماند تا از صدای ترکیدن بترسد. آن وقت هیچ کس نمی داند چرا ترکیده است. آن وقت این خیلی ترسناک می شود. آن قدر که من میترسم بترکد.....
Please, please forgive me
One thing / I don’t know why I tried so hard And got so far (LINKIN PARK) نظر شما چیه....؟
سلاااام....!!! الان داشتم یه چندتا نی نی خوگشل میدیدم اینجام گذاشتم...! پی نوشت: ۱)جای هادی جوووونم خالی...! اگه اینارو ببینه تا ۲ساعت فقط میگه...:قلی...هلن...یاس.... ۲)تفلد مریم جونم مبااااااالک...!!! فعلا...!
او نمی توانست نگاه کند و آن وقت ببیند که من یخ زده ام. او می دانست اگر من بالا پشت بام بمانم و در آنجا سرما بکشم و سردم شود آن وقت یخ می زنم. او می دانست اگر من سردم بشود و آن وقت یخ بزنم دیگر برای همیشه یخ زده می مانم. او نمی توانست نگاه کند و آن وقت ببیند که من یخ زده ام. من اما آن قدر قصه گفتم آن قدر قصه گفتم تا او خوابش برد. و آن وقت رفتم. رفتم تا یخ بزنم.
امشب من یک جوری شده بودم. مادرم هر وقت این جوری می شود می گوید دلم گرفته است. من فکر می کنم دلم گرفته است. من فکر می کنم دل من با پیچ گوشتی باز نمی شود. من فکر می کنم دل من با هیچ تلمبه ای هم باز نمی شود. من خیلی خیلی سردم بود. من می خواستم پایین برگردم. اما من تصمیم گرفته بودم بالا بمانم. من تصمیم گرفته بودم یخ بزنم. زیرا من می دانستم فقط آدم هایی که یخ زده اند دلشان باز است. زیرا من می دانستم فقط آدم هایی که یخ زده اند دلشان باز است.
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟ شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟ چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟ چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟ چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟ چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟ چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام؟ که من از همه ی چیزها نصفه مانده ام که من از همه ی آدم ها نصفه مانده ام... چرا من به دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟ چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟ چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرات داشته باشد در چشم های من زل بزند و هم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟
من دلم می خواهد به این همه صدای بد فحش بدهم. من دلم با یک فحش خالی نمی شود. من دلم پر شده است. من دلم میگوید همه بچه های کوچه بزرگ شده اند. من دلم می گوید همه بچه های کوچه به این همه صدای بد عادت کرده اند. من دلم می گوید: ساکت!
سلااااااااام...!!!!!!
سلاااااام
یکی از موجودات خوب اتاق من امروز مریض شد.
من برای او نگران هستم. من برای او دعا میکنم. من در حالی که نگران هستم به گردنبندم هم فکر می کنم. من در حالی که دعا می کنم به بازی هم فکر می کنم. من حالا خیالم راحت شده است. زیرا که من نگران بوده ام. من حالا خیالم راحت شده است. زیرا که من دعا کرده ام. من حالا با خیال راحت به گردن بند و بازی فکر می کنم. او برای من دعا میکند. او برای من نگران است.
ما فکر می کنیم مادر دیگر نمی خواهد ما حرف بزنیم. چون او به ما گفته شما بچه ها خیلی قشنگ حرف می زنید...
یک جعبه ای بود
که همه از آن خوششان نمی آمد. آن را یک بچه برداشت و برد. و بعد هم آن را رنگ کرد. جعبه حالا خیلی قشنگ شده است. حالا همه از آن خوششان می آید. آن جعبه آنقدر تعجب کرده...!!!
دیروز مادرم من را به گردش برد.
دیروز در گردش یک دختر کوچکتر از خودم دیدم. دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم گوشه خیابان نشسته بود. من نمی دانستم او چرا آنجا نشسته است من نمی دانستم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند من از مادرم پرسیدم او چرا آنجا نشسته است؟ من از مادرم پرسیدم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟ مادرم به من گفت اسم او گدا است. مادرم به من نگفت او چرا آنجا نشسته است مادرم به من نگفت او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند... من دیشب نتوانستم شیر بخورم. من تمام شب فکر می کردم. من تمام شب عروسک هایم را دیدم که مثل کاسه بودند. من تمام شب اتاقم را دیدم که مثل کاسه بود. من تمام شب تمام دنیا را مثل کاسه دیدم. من هم میخواهم به جای عروسک بازی کاسه بازی بکنم. فکر می کنم اسم من هم گدا باشد. اسم من هم گدا است. اسم من هم...
|
About![]()
ها...؟!!
|