او می آید و مرا از خیابان رد می کند.
من بلد نیستم از او تشکر کنم.
او می رود.
او منتظر تشکر من نمی ماند.
او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...
من بلد نیستم حرف بزنم...
او می آید و به من یاد می دهد چگونه حرف بزنم.
او اول از همه سلام را به من یاد می دهد.
من بلد نیستم از او تشکر کنم.
او می رود.
او منتظر تشکر من نمی ماند.
او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...
من بلد نیستم مشق بنویسم...
او می آید و برای من کتاب می خرد.
او می آید و برای من دفتر و مداد هم می خرد.
او برای من پاک کن نمی خرد.
زیرا او از پاک کن بدش می آید.
زیرا او میگوید اگر من پاک کن داشته باشم
همه چیز را پاک خواهم کرد.
من بلد نیستم از او تشکر کنم.
او می رود.
او منتظر تشکر من نمی ماند.
او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...
من حالا خیلی بزرگ شده ام...
من حالا یاد گرفته ام تنها از خیابان رد شوم...
من حالا یاد گرفته ام تنها حرف بزنم...
من حالا یاد گرفته ام تنها مشق بنویسم...
من حالا یاد گرفته ام سلام کنم....
من حالا هم او را که مرا از خیابان رد کرده است نمی شناسم.
من حالا هم او را که به من حرف زدن یاد داده است نمی شناسم.
من حالا هم او را که به من نوشتن یاد داده است نمی شناسم.
او به من یک پاک کن می دهد...
من حالا یک پاک کن دارم...
او می داند من همه چیز را پاک خواهم کرد.
او می رود.
او منتظر تشکر من نمی ماند.
او فهمیده است من بلد نمی شوم از او تشکر کنم.
پ.ن ۱: بلاخره بعد از کلی شروع کردم بنویسم.....
پ.ن ۲: هیچ پاک کنی نمی تونه چیزایی که رو دستمه پاک کنه....
پ.ن ۳: پاک کن من همون اولش گم شد...
پ.ن ۴: واسه همه چی ممنونم...
پ.ن ۵:![]()
پ.ن ۶: فکر کنم بزرگ شدم...
پ.ن ۷: من دروغ نمی گم...
فعلا...![]()
