تبليغاتX
من...!!!

من...!!!

من بلد نیستم از خیابان رد شوم...

او می آید و مرا از خیابان رد می کند.

من بلد نیستم از او تشکر کنم.

او می رود.

او منتظر تشکر من نمی ماند.

او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...

 

 

من بلد نیستم حرف بزنم...

او می آید و به من یاد می دهد چگونه حرف بزنم.

او اول از همه سلام را به من یاد می دهد.

من بلد نیستم از او تشکر کنم.

او می رود.

او منتظر تشکر من نمی ماند.

او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...

 

 

من بلد نیستم مشق بنویسم...

او می آید و برای من کتاب می خرد.

او می آید و برای من دفتر و مداد هم می خرد.

او برای من پاک کن نمی خرد.

زیرا او از پاک کن بدش می آید.

زیرا او میگوید اگر من پاک کن داشته باشم

همه چیز را پاک خواهم کرد.

من بلد نیستم از او تشکر کنم.

او می رود.

او منتظر تشکر من نمی ماند.

او می داند من بلد نیستم از او تشکر کنم...

 

 

 

 

من حالا خیلی بزرگ شده ام...

من حالا یاد گرفته ام تنها از خیابان رد شوم...

من حالا یاد گرفته ام تنها حرف بزنم...

من حالا یاد گرفته ام تنها مشق بنویسم...

من حالا یاد گرفته ام سلام کنم....

 

 

من حالا هم او را که مرا از خیابان رد کرده است نمی شناسم.

من حالا هم او را که به من حرف زدن یاد داده است نمی شناسم.

من حالا هم او را که به من نوشتن یاد داده است نمی شناسم.

 

 

او به من یک پاک کن می دهد...

من حالا یک پاک کن دارم...

او می داند من همه چیز را پاک خواهم کرد.

 

 

او می رود.

او منتظر تشکر من نمی ماند.

او فهمیده است من بلد نمی شوم از او تشکر کنم.


پ.ن ۱: بلاخره بعد از کلی شروع کردم بنویسم.....

پ.ن ۲: هیچ پاک کنی نمی تونه چیزایی که رو دستمه پاک کنه....

پ.ن ۳: پاک کن من همون اولش گم شد...

پ.ن ۴: واسه همه چی ممنونم...

پ.ن ۵:

پ.ن ۶: فکر کنم بزرگ شدم...

پ.ن ۷: من دروغ نمی گم...

 

 

فعلا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:31  توسط خودم...!!!  | 

آن مادر دیگر پدرش در آمد...

حوصله اش هم سر رفت...

دلش برای بچه اش هم سوخت...

او را گذاشت در خانه اش

 و خودش را توی کوچه گذاشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:26  توسط خودم...!!!  | 

بعضی از بچه های کوچه بادکنک خریده اند.

 بعضی از بچه های کوچه با بادکنک هابشان توپ درست کرده اند

بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که همه بادکنک ها را خورده است.

بعضی از بچه های کوچه توپشان آن قدر بزرگ شده است آن قدر بزرگ شده است که بادکنک بودنش از یاد همه رفته است.

بعضی از بچه های کوچه فکر نمی کنند آن روز که این بادکنک بترکد...؟؟؟!

 .

 .

 .

 .

غم او خیلی بزرگ شده است.

آن قدر که من می ترسم بترکد.

آن وقت من از صدای ترکیدن آن می ترسم.

آن وقت همه از صدای ترکیدن آن می ترسند

آن وقت هیچ کس نمیماند تا از صدای ترکیدن بترسد.

آن وقت هیچ کس نمی داند چرا ترکیده است.

آن وقت این خیلی ترسناک می شود.

آن قدر که من میترسم بترکد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط خودم...!!!  | 

Please, please forgive me
But I won't be home again
Maybe someday you'll look up
And barely conscious you'll say to no one
Isn't something missing?
You won't cry for my absence, I know
You forgot me long ago
Am I that unimportant?
Am I so insignificant?
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me?

(Can you stop the fire?
Can you stand to fight her?
You wont stop the fire
You won't say the words)

Please, please forgive me
But I won't be home again
I know what you do to yourself
I breathe deep and cry out
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't someone missing me?

And if I bleed
I'll bleed
Knowing you don't care
And if I sleep just to dream of you
And wake without you there
Isn't something missing?
Isn't something

Even though I'm the sacrifice
You won't try for me, not now
Though I'd die to know you love me
I'm all alone
Isn't something missing?
Isn't someone missing me?

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:10  توسط خودم...!!!  |